ماه مبارک و پر از خیر و برکت
سلام مامانی جان، زندگی مامان، امسال اولین سالیه که ماه رمضان کنارمن و بابایی هستی. پارسال همچین وقتی توی دل مامانی بودی عزیز دلم.خیلی خیلی خوشحالم و متشکر از خدا که امسال تو رو بهمون داد تا توی ماه رمضون جمعمون، سه تایی بشه. تویی که قدمهات واسمون پر از خیر و برکت بوده عزیزم. آقا سپهر و مامانی، این ماه عزیز و پر از خیر و برکت رو به همه ی نی نی ها و مامانی هاشون تبریک میگیم. التماس دعا داریم . ایشالا که دعاهاتون توی این ماه قبول باشه. یادتون نره سر سفره های افطار ما رو هم دعا کنید. ...
نویسنده :
مامانی
9:29
شیرین کاریهای جدید
سلام عزیزدل مامانی الان که دارم از تو و اسه ی آینده ی تو می نویسم 2 روزه کار جدید یاد گرفتی. چهار دست و پا میری عزیز دلم. پریشب خونه آقا جون اینا 2 بار طول قالی 12 متر رو رفتی اومدی. اونم با چه ترفندی. شیرینی . . . به عشق شیرینی این مسیر طولانی رو دو بار رفتی و اومدی و ما رو کلی خوشحال کردی. اما هنوز اصرارت واسه ایستادن و راه رفتنت سر جای خودش هست. و همچنان بابایی بیچاره باید سه لا بشه واسه آقا سپهر که آقا تاتی تاتی کنه.کاش زودتر راه بیفتی که بابایی هم این کمردردش خوبه بشه مامانی. گفته بودم بهت تا الات 4 تا دندون درآوردی؟ و به نظر میرسه که داری دندون پنجمت رو هم در میاری مبارکت باشه عزیزم....
مامانی افسرده شده
سلام پسر قشنگم، سلام امید زندگی مادر. مامان جانم ببخش که چند روزیه نمیام و واست خاطراتت رو بنویسم. نمیدونم چرا بی حوصله ام. حوصله ی هیچی رو ندارم. از 5شنبه تولد بابایی تا حالا که فکر کنم یه هفته ای شده، اصلا بیرون نرفتم غیر از اداره. نمیدونم چرااینطوری شدم. دلم گرفتس. هر لحظه احساس میکنم دلم میخواد بشکنه. یه بغض نترکیده داره گلومو فشار میده. نمیدونم از چیه.قفط بی حوصله ام. حوصله حرف زدن با هیچکسوندارم. چیکار کنم مامانی؟ از همه چیز خسته شدم. دوست دارم .................... راستی بابایی جمعه (روز بعد از تولدش) سرت رو با ماشین اصلاح زد. مخالف این کار بودم اما از پس بابایی بر نیومدم. خیلی از دستش ناراحتم.هرچند همه میگن بامزه تر شدی...
انسانیت و دیگر هیچ
این داستان رو که فکر کنم واقعی باشه (راست و دروغش به گردن نویسنده ) رو یه بنده خدایی به ایمیلم فرستاده بود خیلی قشنگ بود و منو به فکر برد. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد. بیایین ادامه مطلب تا واستون بگم چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ... افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود... ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان تقریبا 35 ساله اومد تو رستوران ، يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوان گوشيش زنگ خورد ، البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم ......
نیمه شعبان مبارک
سلام مامانیای مهربون. سپهر جانم عید سعید نیمه شعبان رو به همه مامانیای گل و مهربون و دوستای خیلی گلش تبریک میگه. عید همتون مبارک. راستی فردا تولد بابایی سپهری هستش. کلی کار دارم امروز. پس با اجازتون یه تبریک میگم تا شنبه که دوباره برگردم. آخه خونه کامپیوتر نداریم. فعلا با اجازه. از همه التماس دعا دارم.تعطیلات خوش بگذره ماچ چ چ چ چ چ چ التماس دعا ...
نویسنده :
مامانی
14:24
بالاخره شیدبان آقا سپهر نصب شد
سلامممممم. سپهر چند روزه خیلی خیلی بیشتر ذوق میکنه وقتی میره توی اتاقش. به نظرتون چرا؟ آخه بابایی 5شنبه شیدبانی رو که 10 روز قبل سفارش داده بودیم آورد خونه و جمعه نصبش کرد. بابایی دست گلت درد نکنه ای ول بابایی خوب . اینا هم عکس شیدبان آقا سپهر و ذوق پسر گلم. بزن دست قشنگه رو به افتخار بابایی پس چرا خجالت میکشی مامان؟ با تشکر و قدردانی فراوان از آقای پدر هوارتا بوس ...
هورااااااااااااااااااااا . . . خودم دارم غذا میخورم
سپهر خیلی خوشحاله. چون با وساطت بابایی ، مامانی اجازه داد که تنهایی غذا بخوره. اونم چه غذاخوردنییییییییییییی ببینید : بزار غذا رو له کنم ببینم شاید خوشمزه تر بشه ! به به به به اینجا مانانی دعوام کرد! چون بد غذا میخوردم. خوردن که نه همش غذا رو می مالوندم به سر و صورتم ...
نشستن آقا سپهر
سلام مامانی ها. سلام دوستای خوبم. حالتون خوبه؟ خوب خدا رو شکر. یه خبر خوب دارم. پریشب 8 تیر یکهزار و سیصد و نودو یک، آقا سپهرتونست به تنهایی و بدون کمک کسی بشینه. ماجرا از این قراره که آخر شب میخواستم گل پسر رو پوشک کنم. از اونجایی که جدیداً موقع پوشک کردن وول میخوره در حد تیم ملی، به طوری که دیگه بعضی وقتا روی اعصابم راه میره، 5شنبه شب هم همینطور شد. از خونه مادر جون اینا (مامان بابایی) اومدیم و بعد از کلی کلنجار رفتن با آقا، واسه خوابیدن، میخواستم پوشکش رو عوض کنم که دیگه اعصابم رو خورد کرد، منم پوشکش رو نصفه و نیمهگذاشتم و دراز به دراز افتادم و دستم رو گذاشتم روی سرم که صدای اهن اهنش بلند شد. نگاهش کردم و دیدم......................







